گفت استاد: مبر درس از یاد              یاد باد آنچه به من گفت استاد

یاد باد آنکه مرا یاد آموخت                    آدمی نان خورَد از دولت یاد

هیچ یادم نرود این معنا                        که مرا مادر من، نادان زاد

پدرم نیز چو اُستادم دید                         گشت از تربیت من آزاد

پس مرا منّت از اُستاد بوَد                 که به تعلیم من استاد، اِستاد

هر چه دانست، بیاموخت مرا                  غیر یک اصل که ناگفته نهاد

          قدر استاد نکو دانستن                     حیف، استاد به من یاد نداد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/03/15ساعت 11:48  توسط   | 

گفت دانایى که گرگى خیره سر  ...............  هست پنهان در نهاد هر بشر

لاجرم جارى است پیکارى بزرگ  ...............  روز و شب مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست  ...................  صاحب اندیشه داند چاره چیست

اى بسا انسان رنجور و پریش  ...................  سخت پیچیده گلوى گرگ خویش

اى بسا زور آفرین مردِ دلیر  ........................  مانده در چنگال گرگ خود اسیر

هرکه گرگش را دراندازد به خاک  .................  رفته رفته مى‌شود انسان پاک

هرکه با گرگش مدارا مى‌کند  ......................  خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند

هرکه از گرگش خورد دائم شکست  ..............  گرچه انسان مى‌نماید، گرگ هست

در جوانى جان گرگت را بگیر  ........................  واى اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیرى گرکه باشى همچو شیر  ..................  ناتوانى در مصاف گرگ پیر

اینکه مردم یکدگر را مى‌درند  .........................  گرگهاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند  .................  گرگها فرمان روایى مى‌کنند

این ستمکاران که با هم همرهند  .......................  گرگهاشان آشنایان همند

گرگها همراه و انسانها غریب  ............................  با که باید گفت این حال عجیب
زنده یاد فریدون مشیری
+ نوشته شده در  جمعه 1393/02/19ساعت 8:47  توسط   | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/12/19ساعت 19:4  توسط   | 

می گویند شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد.

وقتی که زنگ را زدند بیدار شد، باعجله دو مسأله را که روی تخته سیاه نوشته بود یادداشت کرد

و به خیال اینکه استاد آنها را بعنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز وآن شب برای حل آنها فکر کرد.

هیچیک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت.

سرانجام یکی را حل کرد و به کلاس آورد.

استاد بکلی مبهوت شد، زیرا آنها را بعنوان دونمونه از مسائل غیر قابل حل ریاضی داده بود.

اگر این دانشجو این موضوع را می دانست احتمالاً آنرا حل نمی کرد،

ولی چون به خود تلقین نکرده بود که مسأله غیر قابل حل است ،

بلکه برعکس فکر می کرد باید حتماً آن مسأله را حل کند سرانجام راهی برای حل مسأله یافت.


برای آنکس که ایمان دارد ناممکن وجود ندارد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/12/19ساعت 19:0  توسط   | 

آدمهای خاکی مثل زمین استهلاک ناپذیرند رفاقت با آنان راگر چه با ارزش ترین دارایی نامشهود ترازنامه ام است،ولی ثبتشان نمی کنم ،نه به خاطر عدم تطابق با استانداردهای حسابداری،به خاطر اینکه در ترازنامه قلبم بگونه ای ثبت شده اند که هیچ پایان دوه ای مرا مجبور به بستن حساب آن نمی کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/12/15ساعت 9:1  توسط   | 

به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/11/29ساعت 22:33  توسط   | 

به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/11/29ساعت 22:16  توسط   | 


روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او یك آكواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط آكواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد.

در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهىبزرگتر بود..

ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌داد.

او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار نامرئی كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد

پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است!

در پایان، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت.. ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواریوم نیز نرفت !!!

میدانید چـــــرا ؟

دیوار شیشه‌اى دیگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى ساخته بود که از دیوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود ! باوری از جنس محدودیت ! باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور ! باوری از ناتوانی خویش

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/11/29ساعت 22:7  توسط   | 

سرهنگ ساندرس یک روز در منزل نشسته بود در این میان نوه اش آمد و گفت: بابابزرگ این ماه برایم یک دوچرخه میخری؟

او نوه اش را خیلی دوست می داشت، گفت: حتماً عزیزم، حساب کرد ماهی ۵۰۰ دلار حقوق بازنشستگی میگیرم و حتی در مخارج خانه هم می مانم. شروع کرد به خواندن کتاب های موفقیت.

در یکی از بندهای یک کتاب نوشته بود: قابلیت هایتان را روی کاغذ بنویسید. او شروع کرد به نوشتن.

دوباره نوه اش آمد و گفت: بابا بزرگ داری چه کار می کنی؟

پدربزرگ گفت: دارم کارهایی که بلدم را مینویسم. پسرک گفت: بابابزرگ بنویس مرغ های خوشمزه درست می کنی. درست بود. پیرمرد پودرهایی را درست می کرد که وقتی به مرغ ها میزد مزه مرغ ها شگفت انگیز می شد.

او راهش را پیدا کرد. پودر مرغ را برای فروش نزد اولین رستوران برد اما صاحب آنجا قبول نکرد، دومین رستوران نه، سومین رستوران نه، او به ۶۲۳ رستوران مراجعه کرد و ششصدوبیست و چهارمین رستوران حاضر شد از پودر مرغ استفاده کند.

امروز کارخانه پودر مرغ کنتاکی در ۱۲۴ کشور دنیا نمایندگی دارد و اگر در آمریکا کسی بخواهد عکس سرهنگ ساندرس و پودر مرغ کنتاکی را جلوی در رستورانش بزند، باید ۵۰ هزار دلار به این شرکت پرداخت کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/11/29ساعت 22:4  توسط   | 

دانلود مقاله1

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/10/19ساعت 10:0  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر